وقتی برق رفت توی پذیرایی شام میخوردیم هنوز کمی نور از بیرون سو سو میکرد قاشقش را توی بشقابش رها کرد و با دهان نیمه پر گفت:نریختی? سرم را پایین انداختم و ارام گفتم نه فردا میریزم.
بلند شد و رفت مانتویش را پوشید و طوری که من بشنوم گفت فردا فردا فردا بعد توی درگاهی در پذیرایی ایستاد خشم را توی نگاهش حس میکردم دستم را روی فرش کشیدم تا سیگار و فندکم را پیدا کنم .صدای تک فندک با روشن شدن شعله ان تقریبا همزمان شد از پشت نور بی رمق فندک چهره اش را که دیدم دلم هری ریخت .توی نگاهش خشم نبود ،پشیمانی بود .و انگار رد اشک توی صورتش جا انداخته بود.اتش فندک را خاموش کردم ام
برچسب:
نویسنده: هستی حسینی
تاريخ: شنبه
8 آبان
1395 ساعت: 18:10